بررسي روايات معارض اهل سنت / نهج البلاغه و مدح خلفا
بررسي روايات معارض اهل سنت / نهج البلاغه و مدح خلفا
برخي براي اثبات رضايت حضرت عليعليه السلام از خلفا در صدد تمسّک به کلمات حضرت برآمده و ميگويند: امامعليه السلام عملکرد آنها را مورد ستايش قرار داده است، و لذا کسي حق ندارد آنها را مذمّت کند. ما در اين مبحث در صدد برآمديم تا کلماتي را که به آنها استدلال نمودهاند بررسي کرده و مشاهده نماييم که آيا سند آنها صحيح است و نيز آيا دلالت بر مدعاي آنان دارد و يا خير؟
-
مدح عمر
-
مدح عثمان
مدح عمر
سيد رضي از حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام نقل کرده که در خطبهاي فرمود: «للَّه بلاد فلان لقد قوّم الأود و داوي العمد و اقام السنة و خلّف شرّها، و ذهب نقي الثوب، قليل العيب، اصاب خيرها و اتّقي شرّها، ادّي اللَّه طاعته و اتّقاه بحقه...»؛ «خدا او را در آنچه آزمايش کرد پاداش خير دهد که کجيها را راست و بيماريها را درمان، و سنت پيامبرصلي الله عليه وآله را به پا داشت و فتنهها را پشت سر گذاشت، با دامن پاک و عيبي اندک درگذشت، به نيکيهاي دنيا رسيده و از بديهاي آن رهايي يافت، و وظايف خود را نسبت به پروردگارش انجام داد، و چنان که بايد از کيفر الهي ميترسيد...».
برخي گمان کردهاند که اين توصيفات از حضرت درباره عمر بن خطّاب است که از او به (فلان) تعبير آورده است. ولي در مورد اين خطبه جوابهايي داده شده است.
1 - مرحوم شهرستاني نقل ميکند که در نسخه خطّي سيّد رضيرحمه الله که دخترش خدمت عموي بزرگوار خود سيد مرتضي آن را ميآموخت، نام سلمان فارسي در ابتداي اين خطبه آمده است، و همين درست است؛ زيرا با بررسي ديگر خطبههاي نهج البلاغه و شناخت تفکّرات امام عليعليه السلام و بررسي زندگي ياران امامعليه السلام اين حقيقت روشن ميشود که شخص ياد شده بايد يا سلمان فارسي و يا مالک اشتر باشد.
2 - ابن ابي الحديد ميگويد: مقصود از کلمه از «فلان» عمر بن خطّاب است؛ زيرا سيد فخار بن معد موسوي اودي شاعر به او گفته که در نسخهاي به خطّ رضي ديده که زير اين کلمه (فلان) عمر آمده است .
ولي اين دليل نميشود که مقصود از (فلان) عمر باشد؛ زيرا ممکن است که صاحب نسخه، کلمه عمر را زير کلمه (فلان) از ناحيه خود نوشته است. و اگر از خود سيد رضيرحمه الله بود چه داعي داشت که اين کلمه را در زير بياورد، بلکه بايد به طور صريح در متن خطبه ذکر ميکرد، همانگونه که در موارد ديگر چنين کرده است.
3 - ممکن است که کلام حضرت در مقام تعريض به کردار و رفتار عمر باشد - در صورتي که مقصود به کلمه فلان عمر است - و در حقيقت بايد اين خطبه را حمل بر تنقيص و مذمّت او نمود، و اين امري است متداول بين مردم.
4 - اين روايت هرگز در مصادر و کتب شيعه نيامده بلکه در منابع اهل سنت آمده است.
5 - اين جمله بنابر نقل ابن عساکر از امام عليعليه السلام نيست بلکه از زني است به نام عاتکه، ولي به حضرت نسبت داده شده است. ابن عساکر به سندش از اوفي بن حکيم نقل کرده که گفت: روزي که عمر مُرد، عليعليه السلام غسل کرده بر ما وارد شد و نزد ما نشست و بعد از ساعتي که سر خود را پايين انداخته بود سر را بلند کرد و فرمود: «للَّه درّ باکية فلان قالت: و اعمراه قوّم الأود...». در اين حديث، اين جمله به عاتکه نسبت داده شده و حضرت امام عليعليه السلام آن را از قول عاتکه نقل کرده است. ابن عساکر همين مضمون را نيز از ابن بحينه نقل کرده است. و نيز ابن شبه نميري در کتاب «اخبار المدينة» و طبري در تاريخ خود اين مضمون را نقل کردهاند .
گويا برخي از مورخان اين روايات را به امام عليعليه السلام نسبت داده و سيد رضيرحمه الله نيز از آنها اين نسبت را نقل کرده است، بدون آنکه مصادر را ملاحظه کند.
6 - و اگر کسي بگويد که گرچه اين کلام از خود امام عليعليه السلام نيست ولي حضرت بعد از نقل آن از عاتکه او را تصديق کرده است، در پاسخ ميگوييم:
اولاً: اين روايات عموماً در مصادر اهل سنت آمده است و لذا نميتواند دليلي بر ضدّ شيعه باشد.
ثانياً: تمام اين روايات از حيث سند ضعيف است:
روايت اول ابن عساکر به جهت وجود ضعفا و مجاهيل در سند آن از آن جمله اوفي بن حکيم و عثمان بن زيد کناني و نصر بن ابيسلام ضعيف است. و نيز روايت دوم ابن عساکر در سندش ابراهيم بن يوسف زهري است که مجهول است. و نيز صالح بن کيسان در سند آن وجود دارد که ابن حبّان درباره او ميگويد: «روايت سماعش از ابن عمرو هيچ يک از صحابه نزد من صحيح نيست». لذا روايت او از ابن بحينه مرسل است.
روايت ابن شبّه نيز ضعيف السند است؛ زيرا در سند آن بين غسان بن عبدالحميد و صحابي عبداللَّه بن مالک ارسال وجود دارد؛ زيرا او از عبداللَّه بن مالک اين روايت را نشنيده است. ديگر اينکه غسان بنابر نقل ابن حجر در «لسان الميزان و ابوحاتم در «الجرح و التعديل» مجهول است.
7 - از نقل طبري استفاده ميشود که اين جملات به تمامه از حضرت عليعليه السلام نيست، بلکه مغيرة بن شعبه به نقل از دختر ابي خيثمه نقل کرده و حضرت فقط دو کلمه آخر آن را تصديق کرده است که گفت: «ذهب بخيرها و نجا من شرّها». و از آنجا که در خلافت و سلطنت خير و شر است يعني اموري که خلافت را حفظ و از شرّ مخالفان در امان ميدارد. ولي عمر بن خطّاب با زيرکي و حيلهگري تمام خلافت را به نفع خود تمام کرد و از مشکلات مخالفان خود جان سالم به در برد، لذا حضرتعليه السلام ذيل کلام دختر ابي خيثمه را تصديق ميکند که او از خلافت بهرههاي خود را برد و از گرفتاريهاي خلافت که براي ديگران پديد آمد در امان ماند، همانگونه که براي حضرت عليعليه السلام مخالفين؛ از قبيل طلحه، زبير، عايشه، معاويه و خوارج مشکلاتي پديد آوردند.
خصوصاً آنکه مطابق ذيل اين خطبه - بنابر نقل طبري - حضرتعليه السلام به اين مطلب اشاره ميکند که مغيره اين تمجيدات را به دختر ابي خيثمه براي عمر بن خطّاب نسبت داده است و هرگز او چنين نگفته است.
8 - از ديگر خطبههاي حضرت عليعليه السلام خصوصاً خطبه شقشقيه و سيره و روش و معاشرت حضرت با خليفه دوم به دست ميآيد که اين خطبه هرگز از حضرت در حقّ عمر صادر نشده است. حضرت در بخشي از خطبه شقشقيه درباره طبيعت عمر ميفرمايد: «... فصيّرها في حوزة خشناء يغلظ کلمها و يخشن مسّها و يکثر العثار فيها و الاعتذار منها. فصاحبها کراکب الصعبة ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحّم. فمُني الناس لعمراللَّه بخبط و شماس و تلوّن و اعتراض...»؛ «... سپس آن را به راهي درآورد ناهموار، پر آسيب و جان آور، که رونده در آن هر دم به سرآيد، و پي در پي پوزش خواهد، و از ورطه به درنيايد، سواري را امان است که بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بکشد بيني آن آسيب بيند، و اگر رها کند سرنگون افتد و بميرد. به خدا که مردم چونان گرفتار شدند که کسي بر اسب سرکشي ننشيند، و آن چارپا به پهناي راه رود و راه راست را نبيند...».
مدح عثمان
برخي ميگويند: حضرت در خطبهاي عثمان و عملکرد او را نيز تمجيد کرده است آنجا که ميفرمايد: «... و ما ابن ابي قحافة و لا ابن الخطاب أولي بعمل الحقّ منک و انت اقرب الي رسول اللَّهصلي الله عليه وآله وشيجة رحم منهما و قد نلت من صهره ما لم ينالا»؛ «... و پسر ابوقحافه و پسر خطاب در کار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا نزديکتري که خويشاوند پيامبري، داماد او شدي و آنان نشدند.»
پاسخ:
حضرتعليه السلام گويا در صدد نصيحت به عثمان است و با اين تعبيرات ميخواهد عواطف او را تحريک کند تا سنت را بر پا کرده و بدعتها را از بين ببرد. و اين معنا با ملاحظه صدر و ذيل کلام امام روشن ميشود. و به تعبير ديگر: حضرت در صدد بازگرداندن خلافت اسلامي به جايگاه اصيل آن است.
تأييد اين مطلب اينکه حضرت اميرعليه السلام در مواضع ديگر از نهج البلاغه اشاره به اعمال عثمان کرده و او را مورد اعتراض قرار داده است.
1 - حضرتعليه السلام در خطبه شقشقيه درباره عثمان ميفرمايد: «... الي ان قام ثالث القوم نافجاً حِضنيه بين نثيله و مُعْتَلَفه و قام معه بنو ابيه يخضمون مال اللَّه خِضمة الإبل نبْتَة الربيع الي ان انتکث فتله واجهز عليه عمله و کبّت به بطنته...» «تا سوّمين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت و پياپي دو پهلو را آکنده کرد و تهي ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر که مهار برد و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد که کار به دست و پايش بپيچيد و پرخوري به خواري و خواري به نگونساري کشيد...».
2 - حضرتعليه السلام هنگام مشايعت ابوذر در وقتي که او را به تبعيدگاه ميبردند، فرمود: «يا اباذر! انّک غضبت للَّه فارجُ مَن غضبت له. انّ القوم خافوک علي ديناهم و خفتهم علي دينک، فاترک في ايديهم ما خافوک عليه و اهرب بماخفتهم عليه، فما احوجهم الي ما منعتهم و ما اغناک عمّا منعوک»؛ «اي ابوذر! همانا تو براي خدا به خشم آمدي، پس اميد به کسي بَند که به خاطر او خشم گرفتي. اين مردم در دنياي خود از تو ترسيدند، و تو بر دينِ خويش از آنان ترسيدي. پس آن را که به خاطرش از تو ترسيدند. بديشان واگذار، و با آنچه از آنان برايشان ترسيدي رو به گريز در آر. بدان چه آنان را از آن بازداشتي، چه بسيار نياز دارند، و چه بينيازي تو بدان چه از تو باز ميدارند...».